November ~ 2004 . Thursday ~ 04
نمیدونم اسمش رو بگذارم خوش شانسی یا بد شانسی اما دقیقاْ زمانی که داره نظرت در مورد زندگی توی ایران عوض میشه و داری کم کم خودت رو قانع میکنی که خوب بلاخره هرچی باشه مملکتته. اگر هم زندگی توش سخت باشه باید بسازی و سعی کنی برای نسل بعدی آبادش کنی یه باره چنان میزنن تو ذوقت که فکر آباد کردن و تغییر ایجاد کردن و ... همه یه جا از کلت میپره. در طول مسافرتم به ایران در تابستون چند روزی رفتم تهران که دوستهام رو ببینم. در کل میتونم بگم خوش گذشت و فرصت کردم باز هم مثل قدیم با دوستم امیر کلی پیاده روی کنیم و حرف بزنیم و حال کنیم. یادمه ایران که بودم بعضی وقت ها ۳-۴ ساعت میرفتیم بیرون پیاده روی و کلی بحث میکردیم و این تابستون به لطف امیر دوباره خاطرات اون دوران برام زنده شدن. ساکنین تهران قدرش رو نمیدونن. حقیقتش چرخ زدن توی تهران بعد از ۸ شب با ماشین رو باور کنین با هیچی اینجا نمیشه مقایسه کرد. همینکه بیشتر مغازه ها تا نصف شب باز هستن و مردم هم در حال رفت و آدم کلی به آدم انرژی میده. اینجا ساعت ۶ عصر تمام مغازه ها میبندن و شهر میشه عین شهر مرده ها. البته کلاب ها و بار ها و .. باز هستن اما خوب من سیستم ایران رو ترجیح میدن! من هم خلاصه یاد قدیم ها افتادم و خیلی چیزها رو هم فراموشم شد. یک شب با حامد (برادر فرزاد) و علی (پسر عموش) با ماشین رفتیم بیرون گردش و خلاصه حسابی خوش گذشت و من هم داشتم به این فکر میکردم که شاید بعد از اتمام تحصیلاتم برگردم ایران زندگی کنم و خلاصه با خودم کنار اومدم که اگر هم پسرها رو تنهایی شهربازی راه نمیدن ایراد نداره, کوه هم نمیشه مجردی رفت اونم مسئله ای نیست و ... که یه باره یه ماشین کلانتری جلومون رو گرفت!! دیگه داخل جزئیات نمیشم , جناب آقای سرهنگ نیروی انتظامی اون شب فکر کنم یه ۳۰-۴۰ هزار تومن پول لازم داشت بیچاره و یکی از زیر دست هاشو برداشته بود اومده بود تو خیابون خرید!! این تیکه جداْ خیلی باحال بود. طرف سرهنگه بعد از گرفتن ما و چند نفر دیگه شبیه ما برگشته به سرباز زیر دستش میگه یکی دیگه رو هم بگیر که بریم !! (به خدا نمیدونم گریه کنم یا بخندم!!) مدارک حامد رو به جرم اینکه ما سه نفر جوون سوار ماشین داشتیم تو خیابون میگشتیم گرفت و خلاصه پدرش بیچاره نصف شب مجبور شد ۵ هزار تومن بده به جناب که مدارک رو پس بده. حالا اگه دختر تو ماشین بود یه حرفی اما گشت زدن با ماشین تو خیابون هم آخه شد جرم!!!! اون شب چنان حالم گرفته شد که جبران تمام خوشی هایی که اون چند روزه داشتم رو یک جا کرد! مخصوصاْ اینکه بیچاره حامد هم منو برده بود بیرون بگردونه و به خاطر اون جریان حسابی جلوی باباش ضایع شد!! ببینم کسی میتونه یه دلیل منطقی برای من بیاره که چرا باید بعد از تموم شدن تحصیلاتم اینجا رو ول کنم برگردم ایران؟!!
[November 4, 2004 08:02 AM]
[ Comments :12: ]