« May 2003 | Main | July 2003 »

  [ June ~ 2003 ] - [ Sunday ~ 29 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Wednesday ~ 25 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Tuesday ~ 24 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Tuesday ~ 17 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Sunday ~ 15 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Thursday ~ 12 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Wednesday ~ 11 ]   [ June ~ 2003 ] - [ Monday ~ 09 ]

شرح مسافرت من به دیار فرنگ3

راستش دلیل اینکه این متنها رو کوتاه مینویسم اینه که اعتقاد دارم وقتی مطلب خیلی طولانی باشه، خواننده حوصله نمیکنه تمامش رو بخونه و در نتیجه ول میکنه و میره.

ادامه داستان...

راستش اولین ساعات ورودم به انگلیس برام خیلی جالب بود. طرز لباس پوشیدن آدم ها با ایران فرق داشت، آدمها یجوره دیگه بودن اما جالب ترین چیزی که دیدم یه پسره بود که داشت دوست دخترش رو بوس میکرد. راستش رو بخواید از اون موقع تا حالا کلی از این چیزها دیدم و برام عادی شده اما اولین بارش برام جالب خیلی جالب بود.

خلاصه ما سوار مترو خط پیکادلی که فرودگاه رو به شمال شهر وصل میکنه شدیم. زمان ورود ما مصادف بود با بازی نهایی جام جهانی 2002 بازی برزیل و آلمان. رسیدیم به مرکز شهر و پیاده شدیم که یکم شهر رو سیاحت کنیم. از سالن مترو که خارج شدیم یکسری رو با لباس برزیل دیدیم که داشتن بالا پایین میپریدن و خوشحالی میکردن. همون موقع فهمیدم که برزیل بازی رو برده. خلاصه یکم اون اطراف قدم زدیم و بعد رفتیم یه فروشگاه که ناهار بخوریم. یادم نمیاد مک دونالد بود یا نه اما فکر کنم مک دونالد بود. قضاهه کلی چسبید و بعد هم رفتیم بیرون و دوباره سوار مترو شدیم که راهمون رو ادامه بدیم.

اون روز کلی بهم خوش گذشت مخصوصاً به خاطر اون پلی استیشن و مبایل و واکمن و ... رو که در یه روز هدیه گرفتم!!! الان هم که 1 سال از اون جریان میگذره و باور کنین این یه سال برای من که خیلی زود سپری شد. تجربیاتی که در طول این یکسال کسب کردم واقعاً برام ارزشمند هستن. آشنا شدن با یکسری آدم های جدید، زندگی کردن در محیطی با معیارهای متفاوت خودش جذابییت های خواص خودش رو داره.

زمانی که ایران بودم فکر میکردم حرف زدن با یه دختر کار بدیه!!! البته دلیلش هم واضحه، شرایط محیط بود که باعث این برداشت اشتباه من شده بود و بعد از مدتی متوجه شدم که دخترها از مریخ نیومدن و اونها هم همیجا رو زمین زندگی میکنن. البته بگذریم از بلاهایی که سرم اومد تا فهمیدم دقیقاً چطور باید با یه دختر برخورد کرد که بتونیم همزیستی کنیم و دعوامون نشه به این خاطر که روحیه دخترها با پسرها کاملاً متفاوته.

شرح مسافرت من به دیار فرنگ2

اگه توجه کرده باشید سیستم کامتنم توی متن روز قبل خراب بود یعنی نشون نمیداد که آیا کسی کامنت گذاشته یا نه، من هم دیدم اینطوریه با خودم گفتم که حتماً کسی خوشش نیومده و بهتره بقیش رو ننویسم.امروز صبح تو کالج میخواستم توی پرشن تولز یه کامنت بگذارم اما چون نمیشد فارسی تایپ کرد رفتم که از سیستم کامنتم برای فارسی تایپ کردن استفاده کنم بعد منتقلش کنم به اونجا که دیدم چند نفر کامنت گذاشتند. همینجا از همه کسانی که با کامنتهاشون من رو خوشحال کردن تشکر میکنم.

خلاصه کجا بودیم؟ آهان جریان فیلم بود، از فیلمش که اصلاً خوشم نیومد اما خوب دیگه نمیشد کاریش کرد. مشکل اینجا بود که توی اون مونیتوری که فیلم رو نمایش داده بودند، پیش از نمایش فیلم یه نقشه رو نشون میدادند که موقعیت هواپیما رو با ارتفاع و سرعت و درجه هوای بیرون و ... رو مشخص میکرد و من هم کلی داشتم با اون حال میکردم. برام خیلی جالب بود که مثلاً خونه هایی که اون پایین هستن مال کدوم کشورن ....

بلاخره بعد از 5 ساعت به سواحل نیلگون انگلستان رسیدیم. منظره خیلی قشنگی بود، هوا هم توی اون منطقه ابری نبود و خیلی راحت میتونستم مناظر اون پایین رو تماشا کنم. حدوداً نیم ساعت طول کشید که به لندن برسیم. از قبل شنیده بودم که از مرز ایران که خارج بشیم زنها روسریهاشون رو در میارن اما هرچی دور و اطراف رو نگاه میکردم هیچ کس روسریش رو در نیاورده بود!!! خلاصه رسیدیم بالای لندن. راستش تا قبل از اون جریان خیال میکردم لندن هم مثل نیویورک پر از ساختمونهای بلنده و هی این ور و اون ور رو نگاه میکردم که یکی از این برجها رو پیدا کنم اما باور کنید یکی هم پیدا نکردم. با خودم فکر میکردم که هنوز به لندن نرسیدیم و این مناطق شهرهای کوچیک اطراف لندن هستن تا اخرش هواپیماهه فرود اومد و فهمیدم که بابا همیه بیخود خودتو خسته نکن. البته مرکز شهر در لندن پر از برج و ساختمان های مردنه اما خوب هواپیما از اونجا رد نشد که اونها رو ببینم.

هواپیما بعد از فرود یکم حرکت کرد و بلاخره بعد از 3-2 دقیقه ایستاد. اون پایین دم در هواپیما یه آقاهه با یه بیسیم دستش ایستاده بود. کنارش هم یه خانوم بود با دامن کوتاه. این رو هیچ وقت یادم نمیره چون اولین باری بود که یک زن رو بیرون از خونه اونطوری میدیدم. وسایلم رو جمع کردم و رفتیم پایین.

وارد یه ساختمان شدیم که همه مسافرها اونجا صف کشیده بودند که ویزاهاشون رو نشون بدن. البته یه قسمتی بود که اونهایی که از کشورهای اروپایی که با انگلستان روابط تجاری دارن اومده بودن از اونجا وارد میشدن و فقط کارت شناسایی از اونها میخواستن. خلاصه فکر کنم آمریکایی ها هم توی همون صفی که ما بودیم بودن. از لحجهاشون به راحتی میشد تشخیص داد که آمریکایی هستن. لباسهاشون هم که دیگه تابلو بود. البته لباسی تنشون نبود که همه با شورت و زیرپوش بودن!!! خلاصه کلی علاف شدیم تا نوبت ما شد. رفتیم جلو و این جانب با شجاعتی که خودم هم خبر ندارم از کجا پیدا کردم شروع کردم با یارو صحبت کردن. البته اولش خیلی سخت بود اگرچه توی ایران کلی کلاس رفته بودم اما هیچ وقت رو در رو با خارجی ها صحبت نکرده بودم. البته اینجا رو شانس آوردم و یارو انگلیسی نبود و هندی بود و میشد بفهمی چی داره میگه.

به همه اجازه میداد که رد بشن اما به ما گفت که باید برین توی اون اتاقه اون کنار. با خودم گفتم بیچاره شدیم رفت! میخوان چه بلایی سرمون بیارن خدا عالمه!!! توی اتاقه یه خانومه نشسته بود که بعداً فهمیدم یه چیزی تو مایه های پرستاره. پرسید که هیچ مریضی دارید؟ گفتم نه. خلاصه یه چند تا سوال پرسید و من هم هر جوری بود جوابش رو دادم. بعد هم یکسری آزمایشات کرد و یه دکتره هم ما رو دید و گفت برین دیگه کاری با شما ندارم. بعداً فهمیدم که چون ما اقامت دائمی داشتیم میخواستن مطمئن بشن که ما هیچ گونه مریضی نداشته باشیم.

البته شانس آوردیم که زیاد علافمون نکرد چون داییم و مامانم و چند نفر دیگه اونجا توی فرودگاه منتظر بودن. خلاصه رفتیم توی سالن انتظار و دیدیم که هنوز همونجا منتظر هستن. بیجاره ها حدود 3-4 ساعت اونجا علاف شده بودن. داییم هم مثلاً قرار بوده دوربین فیلم برداریش رو بیاره اما یادش رفته بود. خلاصه بعد از کلی احوال پرسی من و برادرهام و مامانم و خالم رفتیم که شهر رو سیاحت کنیم و داییم و برادر زن داییم و بابام هم اسباب ها رو ببرن خونه. بیچاره برادر زن داییم هم ماشینش رو از اون ور شهر برداشته بود آورده بود اینور شهر که وسایل ما رو ببره.

بقیه داستان هم بعداً....(تازه جاهای خوبش مونده!)

شرح مسافرت من به دیار فرنگ

بلاخره به هر شکلی که بود این چرخه وبلاگرهای مقیم انگلیس رو توی سایتم جا دادم!!! شکل اصلی چرخه بدریخت بود برای همین مجبور شدم که خودم آستین بالا بزنم و تغییرش بدم. به نظر خیلی آسون میاد اما برای انتقال لینکها چنان پدری از من در اومد که خدا عالمه! تا خودتون امتحان نکنید متوجه نمیشید.

این چند وقته سرم یکم شلوغه و فرصت نمیکنم زیاد بنویسم. دارم یه وبسایت برای ایرانیهای مقیم انگلیس طراحی میکنم. چند نفر که اعلام آمادگی برای همکاری کردن و از همشون ممنون. اگه کس دیگه ای هم مایله همکاری کنه با من تماس بگیره.

راستی 30June یعنی تقریباً یک هفته دیگه سالگرد ورود من به انگلیسه! تاریخش رو نمیدونم چرا هیچوقت یادم نمیره، یه جورایی رنده! خلاصه چطوره یکم از مسافرتم به انگلیس بگم ها.

قبل از مسافرتمون رفته بودیم شهرستان که فامیلهامون رو ببینیم. کلی خوش گذشت. بعضی هاشون گریشون گرفته بود. خلاصه بابام حدود 3 روز قبل از پروازمون برگشت تهران که کارها رو راست و ریست کنه ولی ما موندیم و 1 روز مونده به پرواز به همراه عمو هام و زن عموم رفتیم تهران خونه خودمون. عمه ام اینها به همراه شوهرش و مادر بزرگم و چند نفر دیگه هم با اختلاف 6 ساعت با ما رسیدن خونه ما. خلاصه جای همتون خالی کلی حال داد. حالا یه خونه 100 متری و 15 نفر آدم. شب شد و بعد از خوردن شام خواستیم بخوابیم، جا که کم بود مجبور بودیم گوش تا گوش رختخواب بندازیم و بخوابیم. شوهر عمه ام هم که ول نمیکرد تا همه میومدن بخوابن یه چیز با مزه میگفت همه خندشون میگرفت!

اون شب گذشت و صبح اول وقت بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه لباس پلو خوریهامون رو پوشیدیم که راهی سفر دیار کفر بشیم. توی فرودگاه که بودیم اهل فامیل با مبایل باهامون تماس گرفتن و کلی نصیحت و ... و بلاخره خداحافظی. وارد قسمتی شدیم که فقط مسافرها حق داشتن برن. بارها رو تحویل دادیم و رفتیم که سوار هواپیما بشیم. هنوز همه آشناهامون پشت شیشه ها ایستاده بودن و برامون دست تکون میدادن. (راستش دلم برای همشون تنگ شده ولی خوب چه میشه کرد).

سوار هواپیما که شدیم همش با خودم آرزو میکردم که کنار دست یه دختر افتاده باشم که این 5 ساعته یه گپی بزنیم اما از شانس گند من یه آقاهه اون بغل من نشسته بود که ظاهراً خودش یه خلبان بازنشسته بود.از اول راه تا اخرش هم خوابید. صندلی من کنار پنچره بود و از اونجا میتونستم بیرون رو تماشا کنم. هواپیماهه هم یه بویینگ 747 گنده بود که با وجود قدیمی بودنش انصافیش خیلی راحت بود. فکر میکنم طرف های ساعت 11 صبح بود که هواپیما شروع به پرواز کرد.

ناهارشون توی هواپیما بد نبود اما فیلمی که گذاشتن واقعاً افتضاح بود. فکر کنم اسمش دختری به نام تندر بود. بدتر از همه صدای فیلم بود که نمیشد شنید. به همه یه هدفن داده بودن که مثلاً بزنن توی یه سوراخ که صدای فیلم رو بشنون و این جا بود که یاد جهنم ایرانیها افتادم. یکسری از مردم که خواب بودن و بقیه هم که میخواستن فیلی رو ببینم هر کدوم یه مشکلی داشتن. سوراخ هدفن مال من درست بود اما هدفنه خراب بود. یه آقاهه که 2 ردیف اونطرفتر نشسته بود هدفنش کار میکرد اما سوراخ هدفنش ایراد داشت. یه دختره هم که چند ردیف عقب تر از من بود هم هدفنش سالم بود هم سوراخ هدفن اما جاش بد بود و نمیتونست تصویر رو درست ببینه!!!

خلاصه اون آقاهه که هدفنش سالم بود هدفنش رو داد به من و کلی من رو شرمنده کرد.(هرچند فیلمش همچین تحفه ای هم نبود.)

این داستان ادامه دارد..... (شبیه فوتبالیستها الان من و بقیه مسافرها بین زمین و هوا هستیم!)

کالج هم کالجهای قدیم

این کالج ما واقعاً نوبرشه! همه کالج ها از حدود 2 هفته پیش بعد از اتمام امتحانات تعطیل شدن اما ما یا بهتره بگم من هنوز دارم میرم سر کلاس. جالب اینجاست که از یک کلاس 10-15 نفری تنها کسی که حاظر میشه معمولاً فقط خودمم. مجبورم یه 15 دقیقه ای با معلمه چت بزنم و بعد هم به دلیل کمبود نفرات معلمه میگه برو درس نمیدم!!!!

همین جمعه پیش سر کلاس ریاضیات محض با دوستم رفتیم و فقط ما دوتا بودیم. معلمه هم برای اینکه ما رو سرگرم کنه شروع کرد به سوال کردن در مورد کشورهامون و از این جور مسائل.

این آقای معلم ما که اتفاقاً توی ویتنام به دنیا اومده از بچگیش اینجا بوده و به اصطلاح انگلیسی رو مثل بل بل و با لهجه خیلی قشنگ صحبت میکنه و یکی از بهترین معلمهای ریاضیه که تاحالا داشتم.

خلاصه بحث کشید به ایران. برگشت گفت: آره، ایران و عراق و افقانستان توسط انگلیس و امریکا و روسیه بعد از جنگ جهانی به وجود اومدن به این شکل که این 3 تا کشور نشستن و یه مداد گرفتن دستشون و یه نفشه هم گزاشتن جلوشون و گفتن خوب این تیکه ایرانه، این عراقه.... و بعد هم همچین با یه شور و حالی شروع کرد به صحبت در مورد کشور گشاییهای انگلیس در اقسا نقاط جهان و اینکه این انگلیس بوده که افغانستان رو از ایران جدا کرده و انگلیس خیلی قویه و ...

البته بلاخره بعد از یکسری مجادلات داغ قانع شد که بابا اینطوری هم که این میگه نبوده!

اینجوری که در مورد انگلیس صحبت میکرد آدم فکر میکرد انگلیسی اصیله!!! البته منم که تا اون وقت فکر نمیکردن اینطور فکر میکنه با یه سوال ته توش رو در آوردم.

ازش پرسیدم: شما اگه یک زمانی بین انگلیس و ویتنام جنگ بشه از کدوم طرف حمایت میکنی؟

از این سوالم یکم گیج شد و رفت تو فکر. ازتو فکر رفتنش حدس زدم که یه جورایی خودش رو متعلق به انگلیس میدونه. بعد از کمی فکر کردن گفت راستش نمیدونم. من مثل درختی هستم که ریشه هاش توی ویتنامه و خودش توی انگلیس. بعد هم به من و دوستم گفت شماها هم بعد از 20 سال زندگی اینجا همین احساس رو پیدا خواهید کرد. راستش نه من و نه دوستم با این نظر موافق نبودیم(این دوستم هم یه پسر بلغرستانیه که 3 ساله اومده اینجا).

من فکر نمیکنم اگه 30 سال هم اینجا زندگی کنم خودم رو انگلیسی بدونم.البته موضوع من با اون فرق میکنه. من تغریباً شخصیتم توی ایران شکل گرفته اما اون معلمه از 9 سالگی اینجا بوده.

خیلی بحثهای دیگه هم شد که فکر میکنم بهتره بیخیال بشم چون و ممکنه حوصله همه سر بره.

راستی بابا اگه کسی میاد اینجا رو میخونه لطف کنه یه کامنت هم بگذاره ثواب داره بخدا!!!!

یه چیز دیگه، اول تصمیم داشتم توی این وبلاگ فقط در مورد تجربیاتم در اینجا بنویسم اما بعد تصمیم گرفتم متنوعش کنم و در مورد مسائل دیگه هم مثل اون موجودات غیر طبیعی اینجا بنویسم. امیدوارم خواننده ها خوششون بیاد.

اخبار کوی دانشگاه

ظاهراً این اخبار کوی دانشگاه خیلی از وبلاگها و وبسایت ها رو تحت تاثیر خودش قرار داده. راسش من خودم هم کارم شده از این ور به اون ور دنبال خبرهای تازه گشتن، البته یکی دوتا وبلاگ خوب که متعلق به دانشجو های کوی دانشگاه هستن هم پیدا کردم که اخرین اخبار رو میشه اونجا پیدا کرد.
این هم آدرس یکیشونه:
http://par.blogsky.com
روزی 6-7 بار به روز میشه و نویسندش هم الان مثل این خبرنگارهای از جان گذشته کارش اینه که مستقیم بره کوی دانشگاه و آخرین اخبار رو بگیره و بعد هم توسط نزدیکترین کافی نت توی بلاگش قرار بده.
بقیه خبرگزاری ها هم مثل گویا و بی بی سی هم خبرها رو دارن اما خوب دیر به دیر خبر جدید مینویسن.

خنثی کردن نیروی جازبه

تلاش کمپانی بویینگ برای خنثی کردن نیروی جازبه!

محققان در بزرگترین شرکت تولید کننده هواپیما در جهان (بویینگ) در حال بررسی یافته های یک دانشمند بحث برانگیز روسی برای ساخت دستگاهی که از توانایی مقابله با نیروی جازبه برخوردار است میباشند.

این کمپانی در حال بررسی نتایج آزمایشات دانشمند روسی آقای Yevgeny Podkletnov است که ادعا کرده دستگاهی را که توانایی خنثی کردن نیروی کشش زمین بر اشیاع برخوردار میباشد ساخته است.

بسیاری از دانشمندان به دکتر Podkletnov با دیده تردید مینگرند. آنها قادر نبوده اند نتایجی مشابه وی در آزمایشات خود به دست بیاورند.

این پروژه توسط قسمت فوق محرمانه شرکت بویینگ معروف به فانتوم که وظیفه انجام حساس ترین برنامه های شرکت را بر عهده داشته و در سیاتل امریکا قرار دارد در حال انجام میباشد.

سرپرست این قسمت، جرج مولنر (George Muellner)، در گفتگو با هفته نامه تحلیلگر مسائل امنیتی Jane's Defence اعلام کرد این موضوع به نظر قابل پزیرش و دست یافتنی میباشد.

دکتر Podkletnov ادعا کرده است که توانسته با تاثیر جازبه در یک آزمایش در دانشگاه علوم تمپر (Tampere University of Technology) در فنلاند در سال 1992 مقابله کند.

وی بیان کرد که دریافته است اشیاعی که در بالای یه صفحه سرامیکی با توانایی فوق العاده عبور جریان بر فراز یک آهنربای مغناطیسی قدرتمند به چرخش در می ایند وزن خود را از دست میدهند.

کاهش در اندازه کشش زمین طی این ازمایشات بسیار ناچیز، 2%، بوده اگرچه مفهوم این موضوع-برای مثال در مورد کاهش دادن انرژی مورد نیاز برای به پرواز در اوردن یک هواپیما- بی اندازه حائز اهمییت است.

بعضی از دانشمندانی که یافته های دکتر Podkletnov را مورد بررسی قرار داده اند اظهار داشته اند که این ازمایشها دارای ایرادات بنیادی بوده و به صفر رساندن نیروی جازبه امکان پزیر نمیباشد.

اما مدارک به دست امده توسط هفته نامه Jane's Defence و که توسط بی بی سی نیز مشاهده شده نشان داده است که شرکت بویینگ این تحقیقات را کاملاً جدی گرفته است.

این نظریه تحت عنوان برنامه گراسپ تحت آزمایش میباشد.

بویینگ اخرین شرکت مشهوریست که سعی در بازسازی آزمایشات دکتر Podkletnov دارد.

شاخه نظامی سازمان هوانوردی بریتانیا، گروه های-تک (hi-tech) نیز مشغول کار بر روی برنامه زد جازبه تحت عنوان پروژه گرین گلو (Greenglow) میباشد.

سازمان فضانوردی امریکا، ناسا، نیز در تلاش است تا یافته های دکتر Podkletnov را بازسازی کند، اگرچه نتایج اولیه حاکی از آن است که چنین کاری امکان پزیر نیست.

این خبر متعلق به سایت بی بی سی بوده و اصل خبر از اینجا قابل دریافت میباشد.

(این خبر متعلق به Monday, 29 July, 2002 میباشد. دفعه بعد سعی میکنم اول به تاریخ خبر نگاه کنم بعد ترجمش کنم.)

موجودات غیر طبیعی

کوسه ناشناخته؟!

این کوسه خسته رو در ساحل دریا پیدا کردیم. نمیدونستم چیه اما به طور قطع موجود مرموزی بود. پس از گرفتن این عکس با پلیس تماس گرفتیم و آنها هم پس از رسیدن اون رو به زباله ها منتقل کردند. ما تا آن زمان چنین موجود شگفت انگیزی ندیده بودیم.

بیل گراف، نیویورک


این هم یکی از عجایب روزگار! جونور بدبخت، من که باورم نمیشه انداخته باشنش توی زباله ها اون هم توی امریکا!! متن اصلی رو میتوانید اینجا بخوانید.

فکر میکنم اسمش plesiosaur باشه البته این اسمی هست که برای عکس گذاشتن اما معنیش رو که چک کردم به نظر درست و منطقی میاد.

این اسم مربوط میشود به گروهی از خزندگان دریایی با گردن بلند که نسلشون منقرض شده و تنها فسیلهایی از اون ها در سخره هایی که متعلق به دوره ژوراسیک (230-144 میلیون سال پیش) بوده پیدا شده است. این موجودات به طور فراوان در نیم کره شرقی زمین یافت میشدند و همچنین نمونه هایی از اون ها هم در امریکای جنوبی زندگی میکردند.

این هم یه نمونه دیگه اما این یکی زنده است!

 

( در مورد این که آیا این عکس ها واقعی هستن یا نه مطمئن نیستم!)

این هم یه نمونه دیگه از همین موجودات مرموز هست که یه نفر کاملاً به طور اتفاقی پیدا کرده.

خانم Mary Martha Moore ظاهراً توی خانه اش نشسته بوده که این پرنده میخوره به پنجره اتاقش. از شکل بالش حدس میزنه که یه نوع پرنده عادیه مثل سار یا ... است که ناقص الخلقه به دنیا اومده اما ظاهراً گربه اش که همیشه اروم بوده هیجان زده شده بوده و حسابی سر و صدا میکرده و سعی میکرده که یک جوری این پرنده رو بگیره و بعد هم پرنده از روی دستش میپره و میشینه روی سقف.

تواناییش توی پریدن ماری رو به شک میندازه که ایا واقعاً این پرنده ناقص الخلقه است یا یک نمونه از پدنده هایی که نسلشون منقرض شده و یا بهتره بگیم یه نمونه کمیاب!

بلاخره گربه اش رو میبره توی خونه که برای پرنده مشکلی ایجاد نکنه اما اینطور که خودش گفته تمام مدت بعد از ظهر گربه پشت پنجره نشسته بوده و صدا میکرده!!

این عکس متعلق به Mary Martha Moore, Westport, New York میباشد.

پایان امتحانات

بلاخره امتحاناتم تموم شد. راستش این انگلیسیها با اون چشمهای چپشان (به قول مش قاسم توی سریال دایی جان ناپلئون) عجب سیستم امتحان گرفتن خفنی دارن ها!!! پدر صاحاب بچه رو در میارن.

بد ترین چیز وقت کمی هست که میدن. برخلاف ایران که به ما کلی وقت برای یه امتحان میدادن، اینجا از وقت اضافی خبری نیست. در حقیقت یکم که فکر کنی متوجه میشی که سیستمشون همچین بد هم نیست. اگر بخواهی نمره خوب بگیری باید در طول سال به طور مداوم درس خونده باشی و سر امتحان به محض دیدن سوال جوابش رو بلد باشی و بنویسی و اصلاً وقت برای نشستن و به خودت فشار اوردن برای به خاطر اوردن جواب نداری.

بعضی مواقع حتی با داشتن کتاب درسی هم نمیشه به سوالاتشون جواب داد و باید درس رو کاملاً فهمیده باشی وگرنه کلاهت پس معرکست!!!

خلاصه به قول...(میخواستم بنویسم معروف یاد حرف معلم ادبیاتم توی دبیرستان افتادم که میگفت: بابا همینجوری چپ و راست نگین به قول معروف. اگه میخواین یه حرفی رو از یه ادم حسابی نقل کنین باید از به قول معروف استفاده کنید!!) حالا به قول نا معروف پدر جدم در اومد تا این امتحان ها تموم شد. البته کوتاه بودن طول دوره امتحانات از یه نظر خیلی خوبه و اون اینه که ادم کمتر تحت فشار قرار میگیره و همه چیز در عرض 1 هفته تموم میشه.

یه مسئله جالب دیگه هم اینه که بر طبق امارهایی که این اواخر گرفتن تعداد کسانی که امتحاناتشون رو با نمرات خوب پاس میکنن داره زیاد میشه و اینها هم این رو به این شکل تعبیر میکنند که امتحان ها اسونتر شده!! بابا یکی نیست بگه اخه بی انصافها دیگه میخواید چی توی اون ورقه جلوی دانش اموز بدبخت فلک زده بگذارید که امتحانه سخت تر بشه!!!

بابا خوب شاید دانش آموز ها بیشتر دارن تلاش میکنن که نمرات بهتری بگیرن و خوب امکانات اموزشی هم که دائم داره بهتر میشه که سطح نمرات خوب بالا میره این که دیگه بد نیست که!!!

راستی دارم یه راهنما برای استفاده از کازا تهیه میکنم. یکسری از مطالب رو به طور مستقیم از خود سایت کازا گرفتم و ترجمه کردم و بقیه هم تجربیات شخصی خودمه که فکر کنم به درد خیلی ها بخوره. اگه استقبال بشه احتمالاً FAQ یا همون سوالاتی که برای بیشتر استفاده کنندگان پیش میاد و جواب هاشون رو هم ترجمه میکنم به فارسی برای اونهایی که با انگلیسی مشکل دارند.