« June 2003 | Main | August 2003 »

  [ July ~ 2003 ] - [ Thursday ~ 31 ]   [ July ~ 2003 ] - [ Tuesday ~ 29 ]   [ July ~ 2003 ] - [ Monday ~ 21 ]   [ July ~ 2003 ] - [ Monday ~ 14 ]   [ July ~ 2003 ] - [ Saturday ~ 12 ]   [ July ~ 2003 ] - [ Tuesday ~ 08 ]   [ July ~ 2003 ] - [ Wednesday ~ 02 ]

مووبل تایپ

این چند روزه بعد از کار دارم به این Movable Type ور میرم ببینم میتونم یاد بگیدم چطور میشه یه وبلاگ باهاش درست کرد یا نه، تعریفش رو خیلی شنیدم، امیدوارم ارزش این وقتی رو که دارم براش صرف میکنم داشته باشه. البته الان تابستونه وگرنه تو سال تحصیلی فکر نکنم وقت خالی برای این کارها داشته باشم.

امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار یه خانومه رو دیدم که سگش رو آورده بود پیاده روی. من طرف دیگه خیابون بودم و داشتم برای خودم آهنگ گوش میدادم و راه میرفتم، خلاصه تو حال خودم بودم که چشم افتاد به اونطرف خیابون. خانومه رو که دیدم با سگش اول متوجه چیزی نشدم، بعد یباره متوجه شدم این سگش یه جوراییه و غیر عادیه، اولش باورم نمیشد، یکم دقیقتر نگاه کردم دیدم دور کله سگه یه چیزی مثل این قاب ها هست به لامپ میبندن و به سقف آویزون میکنن بسته شده.

نزدیک بود بزنم زیر خنده، قیافه سگه واقعاً دیدنی شده بود!!! هرجوری بود خودم رو کنترل کردم و رفتم. فکر کنم قبلاً کسی رو توی خیابون گاز گرفته بود، برای همین صاحبش رو مجبور کردن اینطوری بیاردش بیرون. بابا من نمیفهمم این سگها رو چرا میارن تو خیابون، یا گنده کاری میکنن و خیابون رو کثیف میکنن یا مردم رو گاز میگیرن، خلاصه جز دردسر برای بقیه مردم و صاحبشون چیزی ندارن. البته من با پارک بردن سگ مخالف نیستم اما خوب تا ببرنشون پارک یه مسیری رو توی خیابون باید برن و سگه آخر کار خودش رو میکنه. البته خوب نمیشه هم تو خونه زندانیشون کرد.

خلاصه نتیجه اخلاقی اینکه بابا سگ و سگداری مال زندگی روستاییه، جایی که صاحبش یه مزرعه ای چیزی داشته باشه که هم سگه زندونی نباشه و فقط روزی 2 ساعت بتونه هرکاری میخواد بکنه، نه برای دیگران دردسر درست کنه.

قرار وبلاگرها

بلاخره یه فرصتی پیدا کردم که بنویسم. اون اوایل که تازه اینجا رو راه انداخته بودم فکر میکردم که در طول تابستون بیشتر وقت خواهم داشت که به اینجا برسم و زود به زود به روز کنم اما این کاری که گرفتم مجال این چیزها رو ازم گرفته.

صبح که باید برم اونجا تا عصر، عصر هم که برمیگردم خسته و کوفته دیگه حال و حوصله نوشتم ندارم، مخصوصاً این چند روز اخیر که 2-3 ساعت هم اضافه تر میمونم تو محل کارم. البته توی این 2-3 ساعت سعی میکنم کارهایی رو که در طول روز و در حالت عادی امکان انجامشون نیست رو انجام بدم. برای مثال همین دیروز 2 تا کامپیوتر برداشتم و میخواستم نت ورک درست کنم. یکم ور رفتم دیدم نمیتونم، بعد رفتم و از یه آقایی که اون هم معمولاً تا ساعت 9-8 شب اونجا میمونه سوال کردم.

این آدم واقعاً ماهه، اصلیتش هندیه اما خوب توی انگلیس بدنیا اومده، از لهجش هم خیلی خوشم میاد، فکر کنم حدوداً 46-47 سالی هم داشته باشه.

خلاصه اومد و همه چیز رو برام توضیح داد، البته در طول زمان کار اینکار رو نمیتونست بکنه و چون خارج از وقت بود اینکار رو کرد. خلاصه این تابستون بهترین فرصته که تا میتونم تجربه کسب کنم.

فکر میکنم قبلاً هم گفته بودم که اینجا روزی 10 پند میگیرم، راستش اگه میرفتم توی یه سوپر مارکت و یا حتی مک دونالد کار میکردم حداقاً روزی 3 برابر این پول رو میگرفتم اما ارزشی نداشت به این دلیل که هیچ تجربه مفیدی توش نیست، اینجا واقعاً هر روز دارم چیزهای جدید و مفید یاد میگیرم، از اونها گدشته کلی هم خرت و پرت گیرم اومده، مثلاً یه پرینتر لیزری رو ازشون حدود 20 پند گرفتم. کیفیت پرینتش عالیه، البته پولش رو هنوز ندادم و میخوام مطمئن بشم که سالمه، یه مونیتور 17 اینچ سیاه خیلی عالی هم ازشون به همون قیمت گرفتم.

اینها رو چون خودشون احتیاج دارن میفروشن و اگه نیازی نداشته باشن میشه مجانی گرفت. برای مثال یکسری از کامپیوتر ها رو که دیگه نمیشه تعمیر کرد، هارد درایو و رم رو برمیدارن و بقیش رو میریزن دور. البته به طور معمول سی دی رام و سی پی یو رو هم برمیدارن اما اگه زیاد داشته باشن دیگه بر نمیدارن. دیروز هم همینطور شده بود، قرار بود یه محموله 750 تایی کامپیوتر!! برامون بیارن، اینها هم هرچی کامپیوتر که بدنشون خرابی داشت رو از دور خارج کردن که فضا رو توی کارگاه خالی کنن، توی اون گیر و دار چند تا سی دی رام و سی پی یو و ... هم گیر من اومد. البته همیشه از این خبرها نیست اما خوب بعضی مواقع از این اتقاق ها میفته.

این هم از تابستون ما، توی سال تحصیلی هفته ای 5 روز میرفتم کالج، حالا هفته ای 6 روز کار میکنم!!! البته شنبه ها اونهایی که در طول هفته میان نیستن و معمولاً یه گروه دیگه هستن اما خوب من ترجیح میدم شنبه ها هم برم که از وقتم حداکثر استفاده رو کرده باشم.

راستی این قرار وبلاگرهای انگلیس هم خیلی خوش گذشت، البته با این وجود که من خیلی باهاشون اختلاف سنی داشتم خیلی خوب باهام تا کردن و به همین منظور همینجا از همشون تشکر میکنم.

آلبوم سلین دیون

این چند وقته که توی این مکانی که قبلاً گفته بودم کار میکنم یه بابایی دائم آهنگهای Celine Dion رو میگذاره. من قبلاً هم میشناختمش اما خوب به این دلیل که آهنگهاش غمناکه زیاد ازشون خوشم نمیومد. آقا این چند روزه که توفیق اجباری نصیبم شده که این ها رو بشنوم تازه فهمیدم چقدر آهنگهاش قشنگه!!!

آخرین آلبومش هم با نام A new day has come هم که دیگه محشره! اگه ندارین و از Celine Dion هم خوشتون میاد حتماً برین دنبالش، من خودم سعی میکنم چند تا از آهنگهای قشنگش رو به همراه متن آهنگ اینجا بگذارم.

آقا چند نفر از بلاگرهای لندنی رفتاً ایران. سعید و نویسنده وبلاگ عهد و نگاه. بابا منم میخوام!!! راستش تاحالا به خیلی از دوست هام هم گفتم که چقدر دلم تنگ شده ها اما خوب چه میشه کرد.

قبل از اینکه بیام اینجا تغریباً هفته ای یه بار یه پیاده روی حسابی با دوستم امیر میرفتم. معمولاً پنجشنبه شب ها و یا جمعه شب ها بود. یه 3-4 ساعتی پیاده روی میکردیم و حرف میزدیم، چقدر حال میکردم! راستش یاد موزیگری های امیر که میفتم خندم میگیره! این بشر از اون جونورهای 2پای کم یابه که اگه طرفت باشه کلی کمکت میکنه توی مدرسه!!

الان گفتم امیر یاد چند تا خاطره افتادم، چند وقت پیش داشتم باهاش چت میزدم خلاصه گذاشتمش سر کار. همزمان با ای دی خودم و یه ای دی دیگه شروع کردم باهاش چت زدن!!!! توی ای دی دوم خودم رو یه انگلیسی معرفی کردم. این بیچاره هی تند تند هم جواب منو میداد هم جواب اون انگلیسیه رو!! خلاصه بهم گفت داره با یه انگلیسی جت میزنه و من هم بهش گفتم (توی ای دی اصلیم) بابا گول این انگلیسی ها رو نخور! گفت نه این یکی خوبه. خلاصه حسابی رفت سر کار!!! بماند که یه بار دیگه هم رفت سر کار اون هم خیلی جالب(البته بار دوم من با موزیگری از یه چیزی استفاده کردم!!!).

خلاصه این بابا خودش اخر موزیگریه اما خوب بلاخره من هم تو اینکارا همچین سوت نیستم دیگه!

یه خاطره دیگه ای هم که ازش دارم ساعت گفتنشه! این بشر من نمیدونم چشه وقتی یکی ازش ساعت میپرسه طول میده جواب بده. من خودم چندین بار به عینه شاهد این موضوع بودم. یه بار دیدم یکی ازش پرسید اقا ساعت چنده برگشت گفتم 6:13 دقیقه. بعد که طرف رفت ازش پرسیدم دیگه 13 دقیقش چی بود، گفت اینو میگم اون طرف فکر کنه من که طولش دادم برای این بوده که زمان دقیق رو بهش بگم!!!

چند روز پیش ها هم داشتم چت میزدیم. گفت درصد های کنکورش رو گرفته، خلاصه نتایجش هم خیلی خوب بود. انصافیش خیلی خوشحال شدم. البته حقش بود چون دبیرستان هم درسش خوب بود و قبل از کنکور هم خوب خوند مخصوصاً تا اونجا که میدونم یه نفر که توی کنکور یه رتبه تک رقمی داشت هم راهنماییش کرده بود.

وای یبار هم توی خیابون نزدیک میدون انقلاب 2 تا دختر داشتن دنبال آموزشگاه فارابی(کلاس کنکور) که نزدیک مدرسه ما بود میگشتن. خلاصه ما یه 2-3 تا خیابون با مدرسه فاصله داشتیم. یکی از این دوتا برگشت به امیر گفت: آقا ببخشید، این آموزشگاه فارابی کجاست؟ امیر هم یه جوری آدرس داد که خیلی خنده دار بود اما دقیق یادم نمیاد چی گفت. خلاصه اون دختره یه نگاهی به دوستش کرد و خندش گرفت.آخرش به هر شکلی بود آدرس رو بهشون دادیم!!!!

Rise And Fall

این آهنگه خیلی قشنگه، متنش رو هم نوشتم، میتونید از اینجا* گوشش بدید. در صورتی که سرعت کانکشنتون پایینه اینجا کلیک کنید (البته کیفیت این یکی یکم بده).
ممکنه مجور بشین چند لحظه صبر کنید که شروع بشه!

Rise And Fall
Sometimes in life you feel the fight is over,
And it seems as though the writings on the wall,
Superstar you finally made it,
But once your picture becomes tainted,
It's what they call,
The rise and fall

I always said that I was gonna make it,
Now it's plain for everyone to see,
But this game I'm in don't take no prisoners,
Just casualties,
I know that everything is gonna change,
Even the friends I knew before me go,
But this dream is the life I've been searching for,
Started believing that I was the greatest,
My life was never gonna be the same,
Cause with the money came a different status,
That's when things change,
Now I'm too concerned with all the things I own,
Blinded by all the pretty girls I see,
I'm beginning to lose my integrity

Sometimes in life you feel the fight is over,
And it seems as though the writings on the wall,
Superstar you finally made it,
But once your picture becomes tainted,
It's what they call,
The rise and fall

I never used to be a troublemaker,
Now I don't even wanna please the fans,
No autographs,
No interviews,
No pictures,
And less demands,
Given advices that were clearly wrong,
The types that seem to make me feel so right,
But some things you may find can take over your life,
Burnt all my bridges now I've run out of places,
And there's nowhere left for me to turn,
Been caught in comprimising situations,
I should have learnt,
From all those times I didn't walk away,
When I knew that it was best to go,
Is it too late to show you the shape of my heart,

Sometimes in life you feel the fight is over,
And it seems as though the writings on the wall,
Superstar you finally made it,
But once your picture becomes tainted,
It's what they call,
The rise and fall

Now I know,
I made mistakes,
Think I don't care,
But you don't realise what this means to me,
So let me have,
Just one more chance,
I'm not the man I used to be,
Used to beeeeeeeeeee

Sometimes in life you feel the fight is over,
And it seems as though the writings on the wall,
Superstar you finally made it,
But once your picture becomes tainted,
It's what they call,
The rise and fall (x2)

*music source is Craig David's official website.(www.craigdavid.co.uk)

لپتاپ ارزون

لپتاپ ارزون!

خیابون هالووی، نزدیک فینزبوری پارک،لندن،گوشه خیابون:

آقا آقا یه دقیقه بیا اینجا!

بله چیه چیکار داری؟

ببین من یه لپتاپ آخرین سیستم دارم میخری؟

مشخصاتش چی هست؟

پنتیوم 4 با سی دی رایتر و دی وی دی رام و خلاصه همچیش عالیه!

حالا چند میدی؟

400 پوند.

من فقط 40 پند با خودم دارم، اگه میدی یالا!

نه بابا 40 پند کمه، اگه پول نداری بریم بانک بگیریم!

نه آقاجون همینه که هست، اگه میخوای بده نمیخوای نده.

نه نمیدم.

باشه خداحافط

خداحافظ.

چند روز پیش داشتم از سر کار برمیگشتم که یکی اومد و گفت بیا یه لپتاپ دارم بخر، شرح ماجرا رو هم که همین الان خوندین.

البته میدونید موضوع چیه؟ من دست یارو رو خوندم وگرنه اگه بهش پیشنهاد 200 پند میکردم قبول میکرد اما این جریان داره! بابام میگفت چند روز پیش ها یه نفر به یکی از دوستهاش همین پیشنهاد رو کرده بوده، اون هم لپتاپ رو دیدن و یارو گفته این برای نمایشه و رفته از توی ماشین یه نوش رو براشون بیاره. بعد از چند دقیقه با یک کیسه سیاه برگشته و گفته پول رو بدید و لپتاپ رو بگیرید. این دوست بابام که ظاهراً آدم زرنگی بوده گفته تو اول لپتاپ رو بده اما یارو قبول نکرده، این بابا هم با یه حرکت سریع کیسه رو از دست اون یارو قاپیده و اومده پول رو بده به یارو که طرف فرار کرده!!!!وقتی توی کیسه رو که نگاه کرده دیده که توش سیب زمینیه!!!!!!!!! خلاصه حالا نمیدونم چرا سیب زمینی اما خوب یارو احمق نکرده کتابی چیزی بگذاره که لااقل شبیه لپتاپ باشه، اگر چه اون یارو دوست بابام هم اصلاً متوجه شکل کیسه نشده!!!

خلاصه این بابا هم فکر میکنم میخواست همین بلا رو سر من بیاره اما خوب خوشبختانه من جریان رو میدونستم!

نتیجه اخلاقی: آقایون و خانومهای مقیم خارج مخصوصاً لندن، این اواخر این شیوه رایج شده مواظب باشین سرتون کلاه نره!

فوت لاله و لادن

خبر فوت لاله و لادن رو امروز توی بی بی سی خوندم. عصر امروز هم شبکه های خبری انگلیس خبرش رو به همراه یه گذارش کوتاه از وضعیت زندگیشون و خلاصه اتفاقاتی که در طول عمل اتفاق افتاده بود پخش کردن. خبرش واقعاً ناراحت کننده بود.

وقتی فکر میکنم میبینم که زندگی به اون شکل واقعاً سخته و همین موضوع باعث شد که تصمیم بگیرن که خطر جدا شدن رو به جون بخرن. آرزو میکنم که خدا هردوشون رو رحمت کنه و به بازماندهاشون صبر بده.

همین الان توی وبلاگ پرشن گرل یه کلیپ از سنگسار شدن چند نفر دیدم. راستش چرا دروغ بگم، من همیشه نسبت به اسلام با این دید نگاه میکردم که به دلیل شرایطی که در طول زمان پیش اومده مخصوصاً این اواخر در ایران، تغییر کرده و به همین دلیل بعضی از مردم ازش بدشون میاد. البته این موضوع خودش یک بحث مفصله که من ترجیح میدم واردش نشم . به نظر من یکسری اعتقادات خواص بخشی از وجود آدمه و نمیشه از اونها چشم پوشی کرد. من خودم به وجود خدا اعتقاد دارم چون به نظرم این موضوع که همه چیز در دنیا از یک انفجار به وجود اومده خیلی بی معنیه.

اما باور کنید برای دینی که سنگسار رو به عنوان یک راه مجازات تعیین کرده یه قرون هم ارزش قائل نیستم! راستش این کلیپ نظر من رو در مورد اسلام خیلی تغییر داد اگرچه هنوز از تاریخچه سنگسار و اینکه کی اولین بار یک هیچین حکمی رو داده اطلاعی ندارم و احتمالاً در موردش تحقیق خواهم کرد.

حقیقتش این کلیپ رو که دیدم شکه شدم! تنم داشت میلرزید!! من کلی فیلم وحشتناک و هیجان آور تا حالا دیدم که البته در حقیقت جریان اونها با این فرق داره اما چیزی که میخوام بگم اینه که در طول عمرم چیزی به وحشتناکی این ندیده بودم!!!

ین کامنتیه که توی وبلاگ پیشن گرل گذاشتم:{ من همين الان ديدمش

راستش شوکه شدم!!!!!

هميشه با خودم فکر ميکردم چطوري سنگسار ميکنن. من نميدونم اونهايي که اونجا وايسادن سنگ ميزنن چطوري دلشون مياد. من که اينجا داشتم فيلمش رو ميديدم تنم داشت ميلرزيد.

اصلاْ گيرم هرکاري کردن اين ديگه چه جور مجازاتيه!!! اون احمقايي که اونجا دارن سنگ ميزنن حسابش رو نميکنن اون بدبختي که دارن بهش سنگ ميزنن چه دردي ميکشه.

اينها که اينقدر هم ادعاي خداپرستي و اسلامشون ميشه با خودشون نميگن اصلاْ گيريم اين مجازات خوبيه اما اگه فقط ۱٪ طرف بي گناه باشه چي؟ جواب اينکاري رو که کردن چطور ميخوان پس بدن؟.

حسابش رو بکن فک و فاميلهاي اينهايي که سنگ سار شدن اين فيلم رو ببينن يا يکي که يه فاميلش نزديکش سنگسار شده باشه. اگه کسي از آشناهاش رو سنگسار کردن من شديداْ توصيه ميکنم اين کليپ رو نبينه!!!}

راستش من باز هم شدیداً به کسایی که متعصفانه کسی از آشناهاشون سنگسار شده توصیه میکنم که به هیچ وجه این کلیپ رو نبینن!!!

کار

دیروز اولین روز از زندگیم بود که کار کردم و براش حقوق هم گرفتم. البته برای کاری که انجام میدم حقوق کامل نمیگیرم اما معادل روزی 10 پند برای ناهار و بلیط میگیرم. به این نوع کارها میگن voluntary یعنی با میل و علاقه خودت و معمولاً در راه رضای خدا میری و مشغول به کار میشی. نمونه این کارها برای مثال کار در بیمارستان هاست که دقیقاً از جزعیاتش خبر ندارم ولی این خانومه فکر کنم داره این کار رو انجام میده، و یا مثلاً رفتن و صحبت کردن با آدم های پیر و از کار افتاده توی خونه هاشونه و صد البته سگشون رو هم باید ببری پیاده روی!

خلاصه خیلی کارها هست که میشه انجام داد و دلیل اصلی که کسی حاضر به انجام این کار میشه هم معمولاً دانشگاه ها هستن که اغلب موقع ثبت نام دنبال یک همچین چیزی توی پروندت میگردن.

از اونجا که من اصلاً به کار در بیمارستان علاقه ندارم مخصوصاً بعد از خوندن نوشته هایPersian girl، کاری که من پیدا کردم یکم متفاوته!

یک شرکت خیریه هست که کارش تعمیر و ارسال کامپیوترهای قدیمی و از رده خارج شرکتهای انگلیسی برای کشورهای فقیر مثلاً کشورهای آفریقاییه. تغریباً تمام کسانی که اونجا کار میکنن هم مثل من بدون گرفتن حقوق کار میکنن و هدفشون خیره. البته تا قبل از اینکه من برم اونجا نمیدونستم که این یک شرکت خیریه هست و فکر میکردم کامپیوترهایی رو که تعمیر میکنن دوباره میفروشن به مردم عادی. خلاصه دلیل من از رفتن به اونجا کسب کردن تجربه در ارتباط با کار تعمیر و عیب یابی کامپیوترها بود.

این کار علاوه بر اینکه به عنوان یک کار voluntary توی پروندم ثبت میشه، به عنوان تجربه عملی در تعمیر کامپیوترها هم برام محاسبه خواهد شد. خلاصه با یک تیر دو تا نشون زدم!

روز اول که دیروز باشه کلی حال داد. در حقیقت دیروز تغریباً تمام کارهایی رو که اونجا ممکن بود انجام بشه در غالب آشنا شدن با نحوه کار انجام دادیم. عیب یابی و آماده کردن کامپیوترها، بسته بندی کامپیوترها و بار زدنشون به ماشین. جالب اینجاست که همه کسایی که اونجا کار میکردن در تمامی کارها همکاری میکردن و به این شکل نبود که یکسری کار تعمیر رو انجام بدن و بقیه بار بری! خلاصه کلی حال داد.

بیشتر از همه اون نوشابه کوکای وانیلی که در راه برگشت به خونه خریدم حال داد اون هم با پول خودم!!!!

یه چیزی خیلی برام جالب بود. بین اون همه آدمی که اونجا کار میکردن، یه آقای انگلیسی بود که فکر کنم مهندس کامپیوتر بود و سنش هم بالا بود. خلاصه این آقاهه اصلاً به بهانه پیری و یا اینکه مهندسه از زیر کار در نمیرفت و مونیتور 17 اینچ اینور اونور میکرد و خلاصه همه جوری همکاری میکرد.